دل نوشته های مهسا

من مهسا هستم ... همین و بس ;)

خلاصه بعد از کلی دوری و غربت گریه بالاخره به ایران برگشتم . کلی از بچه های قدیمی که رفته بودند و تنها کسی که مثل کوه استوار بود داداشی گلم بود که میزبان ما بود . عزیزم قلب. امامزاده طاهر و قبر شاملوی عزیزم و مهستان و سینما ساویز و شبکه مرکزی و عظیمیه و آتشکده و باغ پرندگان رو تو کرج و کارتینگ و کلی تهران گردی دیگه رو انجام دادیم . این وسط دیدن مهشید بی شرف کلی حالم رو خوب کرد چون این مهشید خانم ما عشق منه . کلی زدمش و بغلش کردم . دانشگاه کرج و گلاب دره و دربند و شام تو باغچه ای که جشن نامزدیم بود و دیدن اقوام و به خصوص عزیز دلم . مامان بزرگ گلم . خلاصه کلی لذت بردیم از این تعطیلات سال جدید کنار بابا و مامانی عزیزم . مامان هم تو نبود من کلی بابایی رو چاق و چله کرده بود و خودش هم کلی کتاب خونده بود . خونمونم هم همونجوری گرم و نرم و اتاقم هم دست نخورده بود . مامان امیر هم کلی بغلم کرد و تو این چند روز حسابی باهم حف زدیم . حالا می فهمم مهربونی امیر به کی رفته . اصلا کی می گه مادر شوهرا بدن ؟ عشق منه . ماشین جونم هم زیر چادر بود و منتظر بود که دوباره سوارش بشم . تنها جایی که نتونستم برم تنیس بود که نشد .
این وسط احوالات داداشی گرام ما کلی بهم ریخته ام کرد . می دونم میاد و اینجا رو می خونه . حالش بد بود .بد که نمی شه گفت . آدمی که یه توپ گنده خورده باشه به زندگی اش . حالش بد نیست  فقط حرف نمی زنه . داداشی من 10 کیلو کم کرده بود .چند تا موی سفید هم تو موهاش پیدا شده و کلی آروم شده . اما واسه دل منو امیر الکی می خنده و شیطونی می کنه . من داداشی خودمو می خوام . نمی دونم چرا بعضی ها اینجورین و راحت قول می دن و بعد هم می زنن زیر قولشون .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

سال نو میلادی هم اومد . خوبه .آدم ٢ تا سال نو داشته باشه . برای من بیشتر شبیه یه جشن مثل شب یلداست . اما شهر قشنگ شده . مردمش بیشتر می خندند . آخه اینجا اکثر موقع ها هوا ابریه و مردمش هم یه کم اخمو هستند ولی این روزها همشون شادند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

امروز رفتم نسخه سه بعدی فیلم آواتار رو دیدم .خیلی قشنگه . کاش همه فیلما نسخه سه بعدی داشتند تکنولوپی قشنگیه . فیلم که عالی بود . من از چهره این آدم آواتاریا خوشم می آد خیلی مظلوم و نازن .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

من شوق دارم.خانه را تمیز میکنم و ظرف ها را می چینم توی ظرفشویی که تو که امدی بشوییشان.منظم.انجور که دوست داری.میگویی برای شستن ظرف ها باید منظم باشند.مثل همه چیز دیگر  که دوست داری نظم داشته باشد…بعضی وقت ها بی نظمی من و نظم تو که با هم توی خانه میجنگند  دختر مو اشفته توی اینه تعجب میکند که چرا  من و تو هم را نمیکشیم… تعجب میکند  که چرا با اینهمه تفاوت خودمان  با هم نمیجنگیم…نظم و بی نظمیمان که میجنگند بعضی وقت ها از خودش میپرسد: چطور اینقدر با هم خوشبختند؟نمیتوانم جواب سوالش رابدهم.عادت دارد به غر زدن..به شک کردن به عشق من به تو این دختر مو اشفته توی اینه و وسواس انداختن به جان من سر اینکه تو داری زیادی از خودت مایه میگذاری یا نه…و سر اینکه کی کی را بیشتر دوست دارد… عادت دارم به غر غر مدامش…

هوس کرده موهایش را قرمز کند… هر چند میداند که احتمالا من موافقت نخواهم کرد…اما از توی اینه با قیافه ی بد جنس به من زل زده است و وسوسه ام میکند .فردا تعطیلات شروع میشود و یکعالمه برنامه دارم.خانه را هم به استقبال تعطیلات جارو کرد ه ام….هر چند  دختر مو اشفته توی اینه بهم یاداوری میکند که همیشه از 50 تا برنامه ای که میریزم 25 تایش رابه خاطر اینکه صبح حال ندارم به موقع از خواب بیدار شوم کنسل میکنم…تعطیلات عید ..عین حال و هوای تهران است قبل از عید..پر از درخت های کاج واقعی( نه مثل شهر قبلی پلاستیکی) که بویش مست میکند ادم را..ادم هایی که دارند هول هول خرید می کنند  و مهمانی هایی خوشبختانه   مثل دانه های تسبیح پشت هم چیده شده اند و تنهایی را از یاد ادم میبرند.

باید برای شب یلدا اجیل و انار بخرم….اهنگ خواننده کولی مآب  مورد علاقه دختر مو اشفته توی اینه از کامپیوتر پخش میشود …خانه تمیز است….ظرف ها را هم که گذاشته ام برای تو…عدسی که به عنوان ناهار برای خودم بار گذاشته ام شور شده.دلم میخواهد پنیر گودا رویش بریزم که ندارم… تصویر مو اشفته توی اینه چانه اش را به زانویش تکیه داده و رفته توی رویا…باید بلند شوم ناهار بخورم.باید صدای این خواننده کولی را که دیگر دارد عربده میکشد خفه کنم.. امسال هر طور شده دختر و اشفته را هم با خودم به مهمانی ها میبرم.نمیگذارم بماند توی خانه هی فکر کند و فکر کند و بعدا من را با زهر حرف هایش مسموم کند.هوا پر از بوی عید است..من  ذوق زده  ام وپر از نقشه هاییکه یکعالمه اش عملی نمی شوند و دختر مو اشفته تو اینه دارد به قرمز کردن موهایش فکر میکند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

دلم چاقاله بادام می خواهد.دلم می خواهد بروم قزل قلعه میوه بخرم .دلم ته چین شرف الاسلامی  توی بازار می خواهد دلم شیر قهوه قنادی فرانسه می خواهد.دلم بستنی لیمویی کافه مرکزی را می خواهد.دلم قدم زدن های عصرگاهی با تو را می خواهد.دلم می خواهد بروم خانه خاله کوچیکه برایم کیک بپزد.دلم می خواهد با مهشید بروم پاساژ ونک قدم بزنم و همه لباس ها را قیمت کنم. دلم می خواهد عصری بروم یکسر خانه جادی و لیلا که بکشد به دوازده شب….دلم شبها ی خانه عمه کوچیکه و دبلنا بازی کردن های دسته جمعی تا صبح را می خواهد  .دلم برای درختم توی خانه مامان بزرگ و بابا بزرگ تنگ شده.دلم برای کلاس های هفتگیمان تنگ شده.دلم برای دفتر پر از خط خوردگیت تنگ شده.دلم برای دود سیگار مامان و بابا تنگ شده.دلم برای شوخی های بابابزرگ و پول تو جیبی های مامان بزرگ تنگ شده.دلم برای خانه ام برای دیدن پی ام سی….برای انتظار تلفون تو تنگ شده.دلم برای درکه تنگ شده.برای دوستهایم…برای ک.ه رفتن ها با بچه های دانشگاه . دلم برای زجه زدن پشت داداشی که ما را تا پایگاه کوهستانی نبرد .  برای آهنگ هایی که با تو گوش میدادم…برای همه چیز….دلم خیلی تنگ شده.دلم برای همه تنگ شده وامشب از آن شب هاییست که هیچ پتویی گرمم نمی کند .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

وقتی بلاگ داداشی رو دیدم دلم آتیش گرفت .
احساس گناه می کنم . منم مثل همه بهش می گفتم بی خیال شو . می گفتم که زوری که نمی شه . من احمق هم مثل همه شده بودم . حرفای مزخرف دیگران رو بهش می زدم . وقتی فهمیدم عشق واسه داداشی خیلی فرق می کنه . مثل عشقای ما زمینی نیست و آسمونیه . دارم از غصه داداشی می ترکم . کلی توبغل امیر زار زدم .اصلا روم هم نمی شه حتی براش یه پیغام بذارم چه برسه به زنگ زدن . نمی دونم کاش ایران بودم . اونموقع تمام سعی ام رو می کردم که درست بشه . اینهمه داداشی واسه ماها انرژی گذاشت و حالا ما تنهاش گذاشتیم . همین من احمق مگه هر چی آرامشه تو زندگیم از داداشی ندارم پس چرا اینجا نشستم از دور فقط غصه می خورم . اه اه اه . چقدر زندگی بده .
کاش داداشی اینجا رو بخونه .
داداشی جونم اگه اینجا رو خوندی :
قربونت برم داداشی گلم . منو ببخش که مثل همه فکر کردم و حرف زدم . منو ببخش .
آجی کوچولوتو . مهسا کومچولوی بابایی رو ببخش که مثل همه حرف زدم و فکر کردم .  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |


فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم
بی فایده است
زمان به ما نشان خواهد داد
که جانشینی برای آنها نیست

امیرو مریضه . گریه الهی بمیرم . امیرو !!! عجق من زودتر خوب شو .قلب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند‎
 
آنهایی که  (در ایران )  مانده اند  هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید‎
 
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه‎
  
آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند‎

 آنهایی که رفته ان همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند‎
 
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست‎
 
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند‎
 
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند

 آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟
  
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند‎
  
 آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند‎
 
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند...‎
  
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند
 
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎
 
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند‎
 
آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند‎
 
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند‎ 
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند‎.
کاش جهان اینقدر با ماها نامهربان نبود

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

بالاخره بعد این همه مدت بالاخره رفتیم لندن و موزه مادام توسو رو دیدیم . واقعا هنر خاص و جدیدی این جوری مجسمه ساختن .تا به فاصله ٢ متریش نرسی متوجه مجسمه بودنش نمی شی . کلی عکس انداختیم .از همه جالبتر آمیتا باچان بازیگر هندی بود . کلا با نمکه دوست داشتم بغلش کنم . اینقدر ناز نازی درستش کرده بودند

اینم یه تصویر از در ورودی

 

دوست داشتم عکسای خودمونو هم بذارم .اما این امیر غیرتی نمی ذاره (متفکر)
به نظرم رفتن موزه فقط تو روای قشنگ بارونی.
دیروز امیر خیلی گرفته بود . نگرانم .افسرده شده .
الهی صبح تا شب داره تلاش می کنه .امیدوارم زود زود خوب بشه .ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |

دیروز داشتم با امیر عکسای دوران دانشجویی رو نگاه می کردم . یادش بخیر یه روز زدیم و رفتیم گلشهر - امام زاده طاهر - سر قبر شاملو . آخه من شاملو رو خیلی دوست دارم . بعضی موقع چه روزهایی داری و همه دوستان و عزیزانت کنارت هستن و  هر کاری کنی قدرشونو نمی دونی . دیگه خسته شدم از اینجا آدم وقتی کسی رو به عنوان دوست نداشته باشه خیلی سخته . اینجا آدمهاش خیلی با ما فرق دارن .ایرانی ها هم که وقتی می آن اینجا انگار اخلاقشون عوض می شه و شبیه اینا می شن . درسم تموم بشه حتما بر می گردم شاید آزاد نباشه و زندگی سخت باشه اما ایران منه . عشق منه . دوست جونای خودم اونجان . دیگه مثل امروز واسه رفتن سر قبر شاملو دلم نمی گیره . اینجا بیشتر از همه دوستا واسه داداشی گلم دلم تنگولیتان می شه . آخی الهی ... بهترین دوست من و امیره . همیشه مثل یه برادر بزرگتر واسه ما دونفر بوده . پیامبر منه دیگه .

هرکی تو ایران رفت سر قبر شاملو بهش بگه که مهسا خیلی دلش واسش تنگول شده .گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهسا کومچولوی بابا نظرات () |


Design By : Night Skin